از ییلاق تا گرمسیر- روایتی از رنج، رفتن و تولد دوباره - او در دیاری سرد و کوهستانی زاده شده بود. روزگار در کودکی پدر و مادرش را از او گرفته بود. سایهی پدر و مادر از زندگیاش برداشته شد. یتیم مانده بود، تنها در وارگهی کوچک، در وارگه خشتکوب که از سرما و اندوه میلرزید؛ و در آن، کودکیاش را با فقر، بیپناهی و سکوت گذراند.
روزی از روزها، که عصرها، وقتی که خورشید آرامآرام از پس قلهها در حال غروب بود، چوپانان و جوانان روستا، با گلههایشان بهسوی چشمهی کول آمدند. صدای زنگوله ی گلهها، آمیخته با خندههای کودکانه، در هوای زلال طنینانداز شده بود.در سبز وار کول، زنان در حال تنیدن تمدار برای کوچ و آخون در تابستان سال بعد بودند. همانجا، کنار چشمه، بازی محلی و کهن بختیاری، الختر، آغاز شد؛ بازیای پرشور که هم تمرین جسم بود و هم ميدان غرور.
میخواهید در مورد بازی الختر بدانید همین الان کلیک کنید بر روی: بازی محلی الختر
الاختر یا بهصورت دو نفره یا میان دو گروه سهنفره برگزار میشد. هر بازیکن باید یک پای خود را با دست میگرفت و با همان حالت نامتعادل، به رقیبش تنه میزد تا او را از پا بیندازد. گاه این نبرد تن به تن تا پنج دقیقه یا بیشتر ادامه مییافت و تنها کسانی که از توان جسمانی و ارادهی بالا برخوردار بودند، دوام میآوردند. بازی، تمرینی بود برای استقامت؛ برای تعادل در میانهی ناپایداری، درست مثل خودِ زندگی.
اما او، گوشهای ایستاده بود، خاموش و تنها. نه شرکتکنندهای در بازی، نه همراهی در خندهها. نگاهش به آسمان دوخته شده بود؛ به ستارهای دور، انگار که پیامآور باشد برای ذهنی پر از سوال.
شب، آرام آرام از راه رسید. کودکان در خانههایشان آرام گرفتند، اما او همچنان بیدار بود؛ چشم در ستارهها، با شکمی تهی و ذهنی سرشار از اندیشه. ستارگانِ درخشان، او را به فکر فرو بردند:
«آیا این جهان، فقط همین وارگه و گرمسیر است؟ آیا جایی دیگر نیست، با مردمانی دیگر، با سرنوشتی بهتر؟»
او ذاتاً کنجکاو بود. میخواست دنیاهای دیگر را کشف کند. اما ارادهای که او را از جای برخیزاند، در کار نبود. با این حال به این یقین رسیده بود که ماندن، روحش را میفرساید.
میدانست که آدمی اگر ساکن بماند، در خود فرو میرود، خاموش میشود، فرسوده میگردد. پس باید رفت. چون رودخانهای که تنها در جریان بودن، زلالش میسازد. در حرکت باید بود، تا جان از خوابزدگی و کرختی نجات یابد.
همان شب، همانجا، با همین افکار، به خواب رفت.
صبح، با صدای زنگولههای گلهها و هیاهوی چوپانان بیدار شد. به بهون رفت، تکهای نان برداشت و بیآنکه به کسی چیزی بگوید، بیاختیار، راهی گرمسیر شد. نمیدانست بهکجا، اما دلش میخواست فقط از آنجا، از آن تکرار، از آن ایستایی، فرار کند.
در مسیر، هرچه میرفت، افکارش سنگینتر میشدند. فرار نه از روستا، که از بیسرنوشتی بود. از حس بیارزشی، از بیجایگاهی، از آیندهای که رنگی نداشت.
نزدیک مرداسبید، در نیمروز گرم، پاهایش سست شدند. نشست تا نفسی تازه کند. اما گرسنگی و دلهره، رهایش نمیکرد.
مردی که در راهِ مرد اسبید با او روبهرو شد، آهنگِ ییلاق داشت؛او نیز از فقر تنگای گرمسیر به امید آسایش راهی کوه و خنکای ییلاق شده بود ، چرخه ای باطل و ملال آور.
بعد از کمی گفت و گفتگو با یکدیگر خداحافظی کردند و هرکس به دنبال سرنوشت گمشده ی خویش رفت و اندکی از این خداحافظی نگذشته بود که صدایی ظریف توجهش را جلب کرد. تقتقِ ضعیفی از سوی بوتهها میآمد. نزدیکتر رفت و صحنهای دید که تا همیشه در ذهنش ماندگار شد:
حیوانی، سرش در قوطی حلبی روغن گیر کرده بود. بیرمق، وحشی، تنها.
مردم زیادی از کنار این مخلوق گذشته بودند. برای آنها، این حیوان بیارزش بود؛ جانوری مزاحم، نه چیزی که ارزش کمک داشته باشد.
اما دل او لرزید. حیوان را با درکی عمیق دید: موجودی دربند، گرسنه، تنها، نادیدهگرفتهشده.
خم شد. با دستانی خسته، اما ارادهای تازه، قوطی را گرفت. با زحمت، موهای حیوان را از لبههای حلب بیرون کشید. لحظاتی سخت، اما بالاخره حیوان رها شد.
چند قدم دور شد. برگشت. ایستاد. نگاهش کرد.
و آن دو — انسان و حیوان — لحظهای در سکوت به هم نگریستند. گویی زبان مشترکی میانشان بود. گویی از هم تشکر میکردند. اشکی از گوشهی چشم مرد فرو افتاد. شاید برای خودش، شاید برای آن حیوان، شاید برای آن حس نادری که نامش امید بود.
آن شب، کنار همان حیوان، در دل طبیعت، خوابید. با نانی اندک، و دلی لبریز از چیزی نو. صبح، با صدایی درونی از خواب بیدار شد. صدایی که میگفت:
«برو. نمان. راه ادامه دارد. شرق را دنبال کن.»
و او رفت.
از میان کوهها و دشتها گذشت. با هزاران سختی، خود را به اصفهان رساند. شهری پرشور، پرنور، با خیابانهای شلوغ، با آدمهایی که نمیایستادند.
در ابتدا کارگری کرد. بینام، بیجایگاه. اما هوشی که داشت، و اشتیاقی که در وجودش تازه شده بود، او را به مسیر دیگری برد. حرفهای آموخت. آیندهای ساخت. خود را دگرگون کرد. و بعدها، فرزندانش را.
به فرزندانش بارها گفت:
«در حرکت بمانید. نیکی کنید. حتی به موجودی که هیچکس نمیبیند. نتیجه را سالها بعد خواهید دید.»
و تنها او بود که میدانست، تغییر بزرگ زندگیاش از کجا آغاز شد:
از همان لحظهای که سر یک حیوان را از قوطی حلبی بیرون کشید. همان لحظهای که به جای بیتفاوتی، مهربانی را انتخاب کرد.
نیکی به دیگران — حتی به مخلوقی که کسی نمیخواهد — از دل ناامیدیها، نوری تازه میآفریند.
مهربانی، حتی در گمنامی و تنهایی، قدرتی دارد که میتواند سرنوشت انسان و نسلهای بعد از او را دگرگون سازد.
برای مشاهده افتخارات خاندان اسدی کلمتی کلیک کنید:
باتشکر از :