درود بر مردانی که درست زندگی کردند. بی شک رفتار مردمان، تاریخ آنهاست.
عزیزان، همراهان و پژوهشگران گرامی،
اسامی عزیزان و بزرگان تاریخی که نام خواهیم برد و روایتهایی که از آنان سخن راندهایم، یادگارانی هستند جاودانه در حافظهٔ ایل بختیاری؛ هر یک، چونان قلهای سر به آسمان کشیده، نگاهبان هویت و غیرت این دیارند.
راه تکمیل این مجموعه همچنان گشوده است؛ فرزندان و نوادگان دیگر بزرگمردان و زنان نستوه کلمت، بهعنوان امانتداران خاطره و افتخار، میتوانند با ارسال نامها و روایتهای موثق خویش ـ که پس از بررسی کارشناسان و پژوهشگران تاریخ ثبت خواهد شد ـ بر غنای آن بیفزایند.
هر نامی که افزوده شود، همچون دانهای زرین به رشتهٔ تسبیح تاریخ ایل پیوسته و بر تابناکی این دفتر جاودان خواهد افزود.
جهت همکاری و ارتباط:
واژههای «کوچ» و «مالکنون»
واژههای «کوچ» و «مالکنون» در فرهنگ مردم کلمت و لر بختیاری، تنها به جابهجایی فیزیکی از سرزمینی به سرزمینی دیگر محدود نمیشوند. این دو مفهوم، بار سنگین قرنها زندگی، رنجهای جانکاه، شادیهای گهگاهی و امید بیکران را بر دوش میکشند؛ تجربهای که با آهنگ کوچ، نسل به نسل ادامه یافته است. برای مردم کلمت، که ریشههایشان در خاک و خاطرات باستانی تنیده شده، و برای لر بختیاری، با پیشینهای پر فراز و نشیب، کوچ نمادی است از سفری عمیق در قلمرو انسانی — سفری از دست دادن و یافتن، دلتنگی و دوباره برخاستن.
در میان این حماسه، نام لر بختیاری همچون نگینی بر تارک تاریخ ایران میدرخشد؛ قومی کهن، نجیب و استوار، که کوچ را نه تنها یک ضرورت معیشتی، که آیینی معنوی میداند. بختیاریها، با صلابت کوههای سر به فلک کشیده زاگرس و سخاوت دشتهای پهناور، مسیرهای دشوار و گذرگاههای خطرناک را با تدبیر بزرگان و تجربهای که از نیاکان به ارث رسیده، پشت سر گذاشتهاند؛ رهبرانی که چون کوه، ستونهای این حرکت شکوهمند ایستادهاند.
«مالکنون» در زبان و فرهنگ بختیاری، به معنای برگزیدن و برپا کردن جایگاه تازه برای زندگی است؛ مفهومی که فراتر از یافتن مأوا، بیانگر «ریشه دواندن دوباره»، «آغاز فصلی نو» و دمیدن امیدی تازه در جان ایل است. این همان نقطهای است که خستگی کوچ از تن به در میرود و نگاهها به فردایی روشنتر دوخته میشود. داستانهای بیشمار از پایداری و مقاومت بزرگان ایل در برابر ناملایمات طبیعی و انسانی، در تار و پود هویت مردم کلمت و لر بختیاری تنیده شده و همچون کوهها، ماندگار و جاودان است.
کوچ و پاسداران سرحدات کلمت
در ایل بختیاریِ کلمت، کوچ نه تنها جابهجایی فصلی میان قشلاق و ییلاق بود، که آیینی دیرینه برای زندهماندن و پاسداری از حیات ایل به شمار میرفت. کاروان سیاهچادرها و چهارپایان، با نظم و انضباطی آهنین، در مسیرهایی پرخطر پیش میرفتند؛ مسیرهایی که هم راه بهار را به سوی وارگهها باز میکرد و هم خط تماس با سرحدات حساس ایل بود.
در این میان، نقش پاسداران سرحدات برجستهتر از همه بود. این مردان که بر گردنهها، درههای تنگ و آبراهههای مرزی همچون سرو می ایستادند، نه تنها امنیت کوچ را تضمین میکردند، بلکه همچون سپری انسانی میان ایل و تهدیدهای بیرونی میایستادند. آنان با شناخت کامل از پستی و بلندیهای زمین، جای آب و چراگاه، و کمینگاههای احتمالی دشمن، آماده بودند تا به نخستین سایه ناامنی پاسخ دهند.
بدینگونه، کوچ در کلمت تنها حرکتی برای رسیدن به آب و علف نبود، بلکه سفری آغشته به پاسداری، شهامت و تعهد؛ سفری که در هر گامش، رد پای جوانمردانی دیده میشد که مرز را با جانشان معنا میکردند.
لر بختیاری؛ فرزندان باد، آب و صخره
در دل رشتهکوههای زاگرس، جایی که قلهها آسمان را میشکافند و درهها صدای رود را تا ابد در حافظه خود نگاه میدارند، قومی زیسته است که نامش با استواری، غیرت و سربلندی گره خورده است: لر بختیاری. این مردمان، فرزندان باد و آب و صخرهاند؛ ییلاق را با نفس سحرگاهی و عطر چویل و گینه آغاز میکنند و قشلاق را با صبوری در سرمای استخوانسوز و بارانهای سیلآسا به پایان میبرند.
کوچ و زندگی؛ آئینی کهن میان دشت و کوه
کوچ آنان، نه فقط جابهجایی گله و زندگی، بلکه آئینی کهن است که ضربان قلب ایل را میان دشت و کوه زنده نگاه میدارد. صبرشان چون زمستان زاگرس، طولانی و آرام؛ سختکوشیشان همچون جویبارهای کوهستان، بیپایان؛ و بازویشان در نبرد، چونان صخرهای که تبر دشمن را در هم میشکند.
بزرگان و فرهنگ ایل؛ ستونهای شرف و تاریخ
از نبردهای خونین مرزی گرفته تا قیامها و جنگهای بزرگ تاریخ معاصر، همواره پیشاپیش صف، پرچمدار شرف و آزادی بودهاند. بزرگان این ایل – از خانها و سرداران گرفته تا شاعران و داستانسرایان – ستونهایی بودهاند که هم مرز را پاس داشتهاند و هم فرهنگ و ایمان را. زندگیشان سرشار از روایت جنگ و صلح است؛ قصههایی که کنار آتش در چادرهای بهون زمزمه میشود و ترانههایی که در دامنههای سرسبز ییلاق، با نوای نیلبک در باد میپیچد.
مسیر کوچ مردمان کلمت، از دل کوهها و دشتهای ایل میگذشت و به سوی چشمهها و ییلاقات سرسبز روان میشد. در این راه، هر وارگه یادگاری بود از تلاش و زندگی جمعی ایل، جایی برای سکونت، کار و بازی. وارگه کول با سبزهزارهایش و چشمه زلال، زیباترین یادگار طبیعت و همنشینی مردم با زمین بود.
مسیر کوچ و استقرار در وارگهها
مسیر کوچ از کلمت آغاز میشد و از راه مرداسپید به سوی چشمه کول و چشمه شمسعلی شل، یا از مسیر مرداسپید به تنگ برزگران، و نهایتاً به صحرای جوسر یا دراشکفت میرسید. پس از طی این مسیر، مردمان به برپا کردن وسایل و بازسازی وارگه و افکندن بهون میپرداختند. برای استقرار نهایی، معمولاً دو تا سه روز زمان لازم بود.
وارگه کول و خاطرات سرسبزی گذشته
بهطور عمده، محل سکونت در کنار چشمهها انتخاب میشد تا دسترسی به آب برای کارهای روزمره و سیراب کردن گلهها آسان باشد. زیباترین چشمه و بهترین وارگه که بیشتر اهالی در آن سکونت میکردند، وارگه کول و چشمه کول بود. کول در گذشته دشتی کوچک، مسطح و سرسبز بود که وارگهها بر دامنهها قرار داشتند و دشت میانی، با سبزهزارهایش، مکانی برای بازی جوانان، فعالیتهای بافندگی زنان و دوشیدن رمهها به شمار میرفت. اما با گذشت سالها، چرای بیرویه، از بین رفتن پوشش گیاهی، خشکسالی و سیلابهای پیاپی، خاک این منطقه شسته شد و آن دشت سرسبز به کلی نابود گشت. اکنون، متأسفانه جز ویرانههای وارگه، چیزی از آن همه طراوت و سرسبزی بر جای نمانده است.
در دل سرزمین کلمت، زندگی روزانه مردمان با نفسِ کوه و آهنگ رودها در هم آمیخته بود. صبحها با بانگ خروس و مهِ نشسته بر دامنهها آغاز میشد و مردان سوار بر اسب یا پای پیاده، از خانههای سنگی و سیاهچادرها رهسپار وارگهها و چراگاهها میشدند. زنان، ستون گرمابخش زندگی، در کنار خمهای آب و درون سیاهچادرها بافته، پختن و پرورش نسل را پیش میبردند. اما این روزمرگی آرام در سایه محدودهای استوار از سرحدات شکل میگرفت؛ مرزهایی که از قلههای پوشیده به برف آغاز شده، درهها، گردنهها و چشمههای مهم را در بر میگرفت و تا دشتهای باز و گذرگاههای حساس ادامه مییافت. این خطوط طبیعی و استراتژیک، همانقدر که چارچوب زیست ایل را تعیین میکردند، نیازمند چشمهای بیدار و گامهای استوار پاسدارانشان بودند.
چرا و کوچ تابستانی
مردان ایل، سحرگاهان که آفتاب هنوز پشت کوهها پنهان بود، با نی چوپانی و صدای سگهای گله به دشت میزدند. گلهها چون موجی سپید در دامنهها میلولیدند و صدای زنگ گردن بزها در باد میپیچید. با رسیدن تابستان، بار سفر میبستند و به گرمسیر میرفتند؛ جایی که زمین تشنه چشمبهراه داس و دستان برزگران بود.
برزگری و کشاورزی در گرمسیر
برزگری تنها کار بر روی خاک نبود، آیینی بود از رنج و امید. مردان ایل با داسهایشان گندم و جو را درو میکردند، خرمنها را زیر پای اسب و گاو میکوبیدند و خوشههای زرد را به کاهدان میریختند. غبار خرمن در هوا میپیچید و بوی کاه تازه همهجا را پر میکرد. این روزها، روزهای کار دستهجمعی بود؛ هرکس دستی میداد تا آذوقه سال ایل فراهم شود.
پیران ایل و وارگههای عصرگاهی
پیران اما در وارگه میماندند؛ چادری سیاه برپا، دود آتش هیزم که به آسمان میرفت، و قلیانی که دستبهدست میچرخید. عصرگاهان گرد هم مینشستند، قصههای رفته را بازمیگفتند، از شجاعت پهلوانان و رنج کوچها حکایت میکردند. لبخند و آه در کنار هم مینشست و نسل جوان گوش به دهان آنان میسپرد.
بازیهای محلی چوپانان
چوپانان نوجوان، پس از روزی پررنج، باز دل به بازی میدادند. صدای خندهشان در کوه میپیچید؛ یکجا الاختر، جای دیگر هفتسنگ. گرد و خاکی که از پایشان برمیخواست، با غروب خورشید درهم میآمیخت و کوه شاهد شادیشان میشد.
زنان ایل؛ ستون زندگی کوچنشینی
زنان ایل اما در همهی این روزها ستون زندگی بودند. سپیدهدم، دستانشان بر پستان بزها جاری میشد و مشکها پر از شیر. آنگاه تا شب در تکاپو بودند: گاه دست در خاک کشاورزی، گاه دست در پود و تار گلیم، گاه در دل کوه برای جمع هیزم. هر سیاهچادر که برپا میشد، نشان دستان آنان بود؛ و هر گلیم رنگارنگ، حکایت صبر و هنرشان.
*سرحدات ایل*
مرزهای چراگاهی ایل بسته به تعداد دامها تعیین میشد؛ از *صحرای جوسر، **لُنده، **دراشکفت* و *گلاسبید* گرفته، تا گاهی *کوه گهره، **سرصحرا* و *اوند*. در گستره دورتر، مرزها به «ملکِ قلّهسَردی» و «ملک لِجَماورَک» میرسید. این سرحدات، چون خطی زنده، با کوچهای فصلی تغییر میکردند و پاسداشتشان از مهمترین وظایف مردان ایل بود.
بزرگان به مردی بُدندی سَریر / به شمشیر و مردی بَرآوردند تیر
نام بردن تعدادی از رمهداران بزرگ شامل مشهدی حمزهعلی، مرحوم بهرام اسدی، مرحوم علیحسین اسدی، مرحوم علیقلی اسدی، و اینکه عشایر پاسداران سرحدات مردم کلمت بودند.
گذشته از رمهداری، پاسداران سرحدات نیز بودند و در پرتوی آنها بقیه اهالی نیز دامداری میکردند و دامهای خود را در کنار آنها، برای امنیت و چراگاه بهتر، رهسپار ییلاقات میکردند و به روز حادثه نیز این دامداران جز به کمک رمهداران بزرگ میآمدند. گاه برای نگهداری این سرحدات با دیگر طوایف و خوانین درگیری صورت میگرفت.
چو کوه بایستاد و چو رود روان / ز نام و ز ننگ، آگهی در جهان
آنچه روایتها به دست ما رسیده، مردمان کلمت در تمام این درگیریها با شجاعت تمام و ستودنی بیرون آمدهاند. این درگیریها گاه بهصورت جنگ تنبهتن بین پهلوانان کلمت در خاندان اسدی با دیگر طوایف صورت میگرفت و گاه به شکل گروهی و چریکی، مانند جنگ لاگلی که مردمان کلمت خواستهها را بر خوانین و دیگران تحمیل میکردند و…
چو رُستم به گُردی و پولاد دست / دو مرد از نژادِ دلیران به هست
در جنگهای تنبهتن، پهلوانانی رستم گونه چون سلطانمراد اسدی، فرزند مرحوم پهلوان غلام اسدی، و مرحوم پهلوان سهراب اسدی با شجاعت و جنگ تنبهتن، پیام غرور و شجاعت، بیباکی و خط عزت و شرافت را به دیگر طوایف تحمیل میکردند و گاه پهلوانان قبایل دیگر را تا قلب سکونتشان تعقیب میکردند. باری، این است شجاعت و اصالت نوادگان اتابکان لر بزرگ که در تاریخ و ذهن مردمان ماندگار شده است.
چو ابرِ سیه تیره شد آسمان / بیامد غمی بر دلِ این و آن
گاه اموال و رمهها نیز مورد هجوم و غارت دزدان تیهوی و بهمئی و دیگر دزدان منطقه که سلاح نیمهخودکار داشتند قرار میگرفت. غارتگران تیهوی و بهمئی در دورانی که حکومت مرکزی سعی در سرکوب خوانین بختیاری داشت، اقدام به تجهیز بعضی اقوام جهت ضعیف نگهداشتن مردمان بختیاری میکرد و عمده سلاح و مهمات این غارتگران توسط دولت انگلیس تهیه میشد.
به مردی چو کوه است و چون مرزبان / نماندش دل از بیمِ شاه و جُوان
اما آنچه از خاطرات و روایتها به ما رسیده، این است که مردمان کلمت عمدتاً مال خود را به زور یا با کیاست پس گرفتهاند. گاه در منطقه دهدز مردان بزرگ و شجاعی مانند ملا شکرالله قلعهسردی که در منطقه بوده، بهواسطه داشتن اسلحه نیمهخودکار و دسترسی به مهمات دولتی، جلوی این غارتها را میگرفت. اما از روایتهایی که از دیگر طوایف و کهنسالان کلمت در مورد شجاعت مردمان قدیم کلمت به ما رسیده، اگر سلاح نیمهاتومات و مهمات در دست مردمان کلمت بود، یک نفر دزد و غارتگر از تیهوی و بهمئی جان سالم به در نمیبرد.
بازپسگیری غارت با تدبیر و شجاعت حاج اسماعیل و یاران لجمیر اورک
به تدبیر و شمشیر و گفتارِ نیک / ربود آنچه دزدان نهان داشتند
روایت است که در اوج غارتگریها، در منطقه سرصحرا و اوند، در طایفه لجمیراورک، مرحوم حاج اسماعیل به همراه تنی چند از شجاعان لجمیراورک و دو تن از مردان کلمت به نام مرحوم پهلوان غلام لجمیر اورک و مرحوم ملا یدالله به کهگیلویه رفته و غارت را پس گرفتهاند. آنچنان این بزرگان با شجاعت، متانت، مذاکره و سخنوری عمل کردهاند که هم غارت را پس داده و هم چوغایی زیبا به خاطر شخصیت گیرا و کاریزمای کیاسد لجمیر اورک تقدیم کردهاند.
ملا محمدباقر اسدی و پاسخ تاریخی به رمضان تیهوی
سخن چون نیاورد شمشیر سود / به گفتار، دشمن به زانو فرود
روایتی دیگر هست که یک مرتبه نیز غارتی در کلمت انجام گرفته و مرحوم ملا محمدباقر اسدی به همراه یکی از مردان سرافراز کلمت از خاندان کرمی به سرحدات تیهوی و بهمئی رفته و غارت را پس گرفتهاند. رمضان تیهوی، سردسته آنها، گفته است: «اگر در بختیاری همه مثل شماها شجاع و سخنور بودند ما شهامت حمله به سرحدات بختیاری را نداشتیم.» در جواب، ملا محمدباقر اسدی به او گفته است: «همه مردمان بختیاری، علیالخصوص مردم کلمت، شجاع هستند؛ درد بختیاری، درد بیسلاحی است.» و غارت را پس گرفته و به منطقه برگشتهاند. بعدها، با روی کار آمدن پهلوی دوم، این غارتگریها توسط دولت مرکزی برچیده شد.
پایان غارتگریها و کوچهای سخت زمستانی
بماند از تو نام و ز نیکی خبر / ز هر بد، روانِ تو گردد به دَر
گاه به خاطر کمبود چراگاه در زمستان، به سمت مناطق گرمسیر مانند رامهرمز و کوه آسماری و… میرفتند که این مسیر نیز با سختیها، مرارتها و درگیریهایی همراه بوده و آنها شجاعانه از این برهه تاریخ بیرون آمدهاند.
باری، این روایت مردانی است که ایستادهاند تا نسل کنون کلمت سرافراز باشد.
ایلها در تاریخ و فرهنگ ایران همواره جایگاهی ویژه داشتهاند. آنها نه تنها واحدهای اجتماعی و سیاسی پرقدرتی بودهاند، بلکه سرچشمهی بسیاری از ارزشهای اخلاقی، آیینها، هنرها و سنتهای اصیل ایرانی نیز به شمار میروند. در میان هر ایل، بزرگان و نمادهایی وجود داشتهاند که همچون چراغی راهنمای نسلها بودهاند؛ کسانی که با خرد، شجاعت، مدیریت و پایبندی به ارزشهای انسانی، هویت ایل را شکل داده و آن را از گذرگاههای دشوار تاریخ عبور دادهاند.
بزرگان ایل در نقش رهبران، داوران و حافظان وحدت شناخته میشوند و نمادهای ایل—چه در قالب شخصیتهای تاریخی و چه در صورت نمادهای فرهنگی مانند پرچمها، نشانها و رسوم—پایههای استواری برای انسجام و تداوم حیات اجتماعی ایل محسوب میشوند. بررسی این بزرگان و نمادها، در حقیقت بازخوانی بخشی از حافظهی تاریخی و فرهنگی ماست که ریشه در اصالت و پویایی زندگی ایلی دارد.
به مردی و گردی چو کوه استوار / نترسید هرگز ز باد و ز بار
مرحوم پهلوان غلام اسدی را در روایتهای محلی کلمت، نه فقط بهعنوان یک مرد، بلکه بهعنوان «سایهای بلند بر فراز سرحدات ایل» یاد میکنند.
او از نسل کوه و دشت بود؛ قامتی کشیده و شانههایی که گویی سنگینی قلهها بر آنهاست. در روزگار پرآشوبی که مرز میان صلح و درگیری باریکتر از پهنای تیغ بود، غلام اسدی آغوشی برای یاران و خنجری برای دشمنان ایل به شمار میآمد.
هرگاه خطری از سمت طوایف دیگر یا راهزنان تهیوی و بهمئی نزدیک میشد، نخستین کسی که سینهاش را سپر میکرد، او بود. چشم تیزبینش، مانند عقاب، از دور دست هر غباری را میدید و صدای گام دشمن را پیش از رسیدن به دامنهها میشنید. روایت است که در چند نبرد تنبهتن، با کمترین نیرو، صف مخالف را شکست و اجازه نداد حتی یک بز یا گوسفند از چراگاههای کلمت به یغما رود.
پهلوان غلام اسدی برای جوانان ایل، مکتب غیرت بود. میگفت: «سرحدات ما فقط با مرز و سنگ مشخص نمیشوند؛ با غیرت ما زندهاند.»
او هم در روزهای آرام، چوپان و یار رمهها بود، هم در روزهای خون و غارت، پیشاپیش همه، حماسه را رقم میزد.
نامش امروز در کنار فرزندان و نسلش، همچون پهلوان سلطانمراد اسدی و پهلوان سهراب اسدی، بخشی از منظومهی پهلوانان کلمت است؛ کسانی که ایستادند تا خاک و نام ایل جاودانه بماند.
چو بگشاد دست از کرم، چون سحاب / رسانید در سختی و درد، آب
مشهدی حمزهعلی، در کنار همسرش بیبی زهرا، در زمان قحطی وضع مالی خوبی داشت و به خانوادههای زیادی که نیازمند بودند کمک میکرد. به اقوام پدری در اوند و بردزرد سهم مادری را میداد.
مشهدی حمزهعلی الگویی بود برای عموها و برادرزادههایش در بخشش و احترام به فامیل و طوایف. او به بخشش معروف بود، بهطوری که در روستا و طوایف از «نمکش» بهعنوان قسم راستگویی یاد میکردند.
به فامیل دور و نزدیک رفتوآمد داشت تا از آنها باخبر باشد و همه را به کمک دعوت میکرد. او حتی به بلواس جهت دیدار بقیه اقوام رفتوآمد داشت.
آنقدر در منطقه احترام داشت که هیچ راهزنی از او دزدی نمیکرد. اگر راهزنی اشتباهی مالی از او میبرد، در حقش گذشت میکرد.
در روستای بردزرد خانهای داشت به خاطر پاسداری از فامیل در روزهای سخت. مرحوم مشهدی حمزهعلی به خاطر اختلاف خانوادگی سه سال در روستای نعلکنان سکونت داشت که بعدها با پادرمیانی بزرگان به کلمت آمد.
مشهدی حمزهعلی، در اوایل حکومت پهلوی، بهعنوان نمایندهی مردمان کلمت، بهخاطر شجاعت و دلیری که داشت، در سپاه خوانین بختیاری حضور داشت، جهت جنگ و تخریب قلعههای چهارلنگ در کهگیلویه و بویراحمد.
ز چنگال گرگ، آشیان را رهید / ز تدبیر او مرز و بومش مزید
مرحوم میرصیاد محمدمراد اسدی، فرزند مرحوم پهلوان نامی غلام نیز نمونهای است از آن نوع شخصیتهایی که نه تنها در تاریخ، بلکه در دلها و خاطرات مردمان باقی میمانند. او نه صرفاً یک نگهبان مرز، بلکه نمادِ دلیرترین ویژگیهای انسانی بود که در میان هر چالشی، همواره از شجاعت، عقلانیت، و انسانیت سرشار بود. شخصیت او از تبار بزرگان بود: جایی که رهبری، در عین سختجانی و دلاوری، همزمان با محبت و مهربانی به دیگران همراه میشد. او نه تنها برای ملت و سرزمینش جنگید، بلکه برای دلهای آرام، امنیت خاطر، و امید در دل هر جوانی که میخواست مسیر درستی پیش گیرد.
در وصف او میتوان گفت که میرصیاد نه فقط یک قهرمان بود، بلکه یک الگویی برای تمامی نسلها. جسارت و رشادتهایش همزمان با روح بزرگ انسانی و از خودگذشتگی میدرخشید. او با صدای دلنشینش به جوانان میآموخت که شجاعت تنها در میدان جنگ نیست، بلکه در مقابله با مشکلات و دشواریهای زندگی هم باید همان اراده را به کار بست.
اگر بخواهیم این شخصیت بزرگ را در واژههای بیشتری خلاصه کنیم، شاید بهترین توصیف این باشد که: «میرصیاد محمدمراد اسدی، ترکیبی از پهلوانی و پدری مهربان بود که در دل هر لحظه از زندگیاش عزمی راسخ، محبتی بیپایان، و دلی مملو از حکمت و شجاعت داشت.»
حضور او در خط مقدم، نه تنها مرزها را حفظ کرد، بلکه مرزهای معنوی و انسانی نیز در دستانش استوار بود. او به دنیا ثابت کرد که شجاعت و رهبری واقعی، در سایهی درک عمیق از انسانیت و انصاف شکوفا میشود.
چو کوه سپید از وقار و شکوه / به دشتی پر از بیم، نترسید روح
مرحوم بهرام اسدی، اسطورهی کوه سفید، نامی با صلابت که نهتنها دامدار بود، بلکه ستون فقرات زندگی روستایی و نگهبان سرسخت سرحدات بود. مردی از جنس اقتدار و استواری، و معلمی از مکتب معرفت؛ او با ابهت و تدبیر بینظیرش، گرهگشای مشکلات و راهنمای اهالی کلمت بود.
اقتدار او تنها در مدیریت گله و دامداری وسیعش خلاصه نمیشد؛ کلامش نافذ بود و مشورتهایش راهگشا. هر تصمیمی، از مسائل شخصی اهالی روستا گرفته تا دشوارترین چالشهای دامداری، با حضور و نظر بهرام اسدی رنگ و بوی دیگری میگرفت. او با صلابت و متانت، نهتنها یک گلهدار بزرگ، بلکه یک ریشسفید، یک دوست و یک تکیهگاه برای برادرانش بود. در زمان قحطی، کمک زیادی به اهالی کرد.
این مستند، روایتی است از زندگی مردی که میراثدار معرفت و سختکوشی بود؛ مردی که حضورش، کوه سفید را باابهتتر و کلمت را باافتخارتر میکرد.
چو رستم به مردی و چون رود نرم / خردمند و دلپاک، با هوش و گرم
مرحوم مشهدی علیباقر اسدی، در دفتر روزگار چون چراغی بود که هم گرما داشت و هم روشنایی. مردی باسواد و سخنسنج، که زبانش به شعر و سخنش به حکمت آراسته بود؛ هر بیتش چون گوهری از دل تجربه و معرفت برمیآمد و جان شنونده را روشن میکرد. خانهاش آستانهی مهماننوازی بود؛ هر که بر درش میآمد، با روی گشاده و سلیقهای کریمانه پذیرایی میشد، گویی که از تبار سیاوشانِ مهماندار است. در عبادت و بندگیِ خدا، فروتن چون سپیدهٔ صبح، اما استوار و صادق در کار، همیشه بر مدار رزقِ پاک و حلال میچرخید.
شجاع و دلیر، که در برابر هر ناهنجاری، چونان کوه البرز میایستاد و نه عقب میکشید و نه دلش میلرزید؛ نترس و استوار، همانند بلوطی که در دل طوفان خم نشود. او پهلوانی بود از تبارِ غیرت و مردانگی، دلی همچون آتش و دستی چون صاعقه؛ کسی که سرافرازیاش نه در لباس و لقب، که در کردار نیک و نام نیک شکل گرفته بود. یادش، همچون پرچم افتخار، بر قلهٔ قلب و زبان مردمان جاودانه مانده است.
سپری ز پولاد و کوهی ز سنگ / که بگرفت بر مرز، هنگام جنگ
مرحوم علی حسین اسدی، مردی از تبار غیرت و آرامش، همچون قلهای که در برابر بوران میایستد، در دل مردمان کلمت جایگاهی ویژه داشت. شجاعت او یادگار سالیان مقاومت و رسم دیرینهی نیاکانش بود. در همسایهگری شاخص روستای کلمت، نامش همواره با اعتماد و پناه همراه بود؛ او و فرزندانش چون سپری مردانه بر سرحدات ییلاق ایستادند، تا امنیت کوچ و آرامش زندگی مردمش برقرار بماند.
در روزهای سختی، که مشکلات یا ناامنیها بر منطقه سایه میافکند، او نخستین کسی بود که به میدان میآمد. نگاهش به مردم کلمت، نگاهی پدرانه بود؛ گرهگشای کارهایشان میشد و در امور عامالمنفعه، بهویژه اوقاف و خدمت به مسجد و اجتماع، دست اول را داشت. سخاوت و بیریاییاش چنان بود که حتی رهگذران روستا نیز نام نیکش را بر زبان میآوردند. از او داستانهایی در میان نسلهای کلمت باقی مانده که هر یک روایتگر مردی است که بر قول و غیرت خود تا واپسین دم ایستاد.
برادر به دوش و به دل چون پدر / ز سختی نترسید، چو مردانِ دَر
مرحوم مشهدی علیقلی، هنوز به نوجوانی پا ننهاده بود که سایه پدر از زندگیاش رخت بربست. اما همین غیبت پدر، او را به قامت پدری برای برادرانش استوار کرد. با دلی قوی و قدمی ثابت، شانه به شانه آنان ایستاد تا هیچ خلأی در زندگی خانواده و مردمش به چشم نیاید.
او مرد روزهای دشوار کلمت بود؛ چه در سرمای گزنده قشلاق و چه در بلندیراهیهای ییلاق، هر زمان که منطقه و مردمش به پاسداری نیاز داشتند، قدم پیش میگذاشت. با برادرانش، در خط مقدم دفاع از مردم و سرزمین، بیتفاوت به سختیها، حاضر و آماده بود. در ساخت خانههای روستای کلمت، بیچشمداشت، بازوی قوی همسایگان شد و دست یاری به همه گشود.
نظم در کارهایش، صداقت در گفتارش، و حرارت برادری در رفتارش، چنان در ذهنها ماند که سالها بعد نیز روایت «مشهدی علیقلی» در کلمت، معادل مردانگی، همدلی و وفاداری برادرانه بود.
در روزگاران سخت، آنگاه که باد حوادث بر کوهساران زاگرس میوزید، پهلوانان بختیاری همچون سپر در برابر ناملایمات میایستادند. هر کدامشان به سان کوه دنا، سرفراز و استوار، پشتوانهی ایل بودند.
آواز چامهسرایان هنوز یادآور یلان نامداری است که در میدان نبرد، اسب چون برق میتاخت و شمشیرشان همانند صاعقه بر دشمن فرود میآمد. آنها فرزندان "چوقا" و "کلاه نمدی"اند؛ ریشه در خاک لرستان و بختیاری دارند و جانشان با آزادی و مردانگی گره خورده است.
چنان بود که نامشان در کوه و دشت پیچید: رستمصفتانی از زاگرس که در پاسداری از خاک، در دفاع از ایل و در صیانت از ناموس، جان بر کف نهادند. حماسهی ایشان نه تنها تاریخ ایل بختیاری، که بخشی از تاریخ مقاومت و آزادگی ایران است.
دو کوهند شانه به شانه به هم / که دشمن نبیند به جنگش عدم
ایستادهاند مردانی که ستونهای کوه و حافظان مرز و بوم این دیارند؛ آنانی که با شرافت و غیرت، روزهای سخت را پل عبور نسل امروز کردند. اینک، نسل ما مکلف است به رسم وفاداری، در جایگاه علمی، اجتماعی و جهانی، چنان بایستد که نام و آبروی آن مردان را پاس دارد؛ تا فردا، فرزندان این خاک نیز بر بلندی نام و یاد ما ببالند.
پهلوانان، بعد از مرحوم سلطانمراد، اسم سهراب اسدی و ایشان، یک شبانهروز جهت تحمیل قدرت بر سرحدات، با پهلوانی از دیگر قبایل درگیر بود و...
مرحوم پهلوان سلطانمراد اسدی و مرحوم پهلوان سهراب اسدی، چون دو ستون آهنین از تبارِ آتش و غیرت در دیار کلمت استوار ایستادند. هر یک بهتنهایی، رستمی کاملعیار؛ و در کنار هم، چون دو کوه که شانهبهشانه، آسمان را نگاه داشتهاند.
پهلوان سلطانمراد با نگاه نافذ و اندیشهی تیز، شیر مردی بود که تصمیمش چون فرامین پادشاهان شاهنامه، نافذ و برگشتناپذیر بود. قامتش به صلابت بلوطِ کهنسال، گامهایش طوفانی، و دستهایش همچون بازوان آهنین رستم، که خصم را در هم میشکست. در میدان نبرد، حضورش چون طوفان بهاری بر صحرا، مایهی لرزشِ دلِ دشمن میبود.
پهلوان سهراب، شیری در قالب انسان، با هیبتی که پیش از ضربه، خصم را به زانو درمیآورد. استقامتی داشت که گویی سنگ و فولاد از آن درس میگرفتند؛ و قدرتی که ضربهاش همچون بر آوردن صاعقه بر پیکر خصم بود. اما پشت این صلابتِ توفانوار، مردی بود مهربان و بزرگواری که دلش بارانِ رحمت و دستش همواره گشاده برای نیازمندان بود.
این دو، در کنار هم، نماد تکامل شجاعت و جوانمردی بودند؛ یکی چون شمشیر برّان روز، دیگری چون سپر پولادین شب. در هر نبرد تنبهتن، حریفی جز شکست برای آنها معنا نداشت؛ و قصههای پیروزیهایشان، مانند آذرخش، از کوه به کوه و از نسل به نسل رسانده شد. دشمن، حتی در هنگام شکست، به مردانگی و انصافشان احترام میگذاشت.
پهلوانان سلطانمراد و سهراب، نه به لقب و عنوان که به کردار و همت، تاج از عزت بر سر داشتند. یادشان امروز نیز در ذهن و جان مردم، چون ناقوس افتخار مینوازد و حماسهشان، بر پرچم غرور کلمت حک شده است.
گهی تیغ آتش، گهی خنجرِ باد / ز خونِ دل دشمنان کرده یاد
پهلوان سلطانمراد اسدی، همچون صخرهای کهن بر قلهی غرور ایل، نامش در هیاهوی تاریخ بختیاری طنینانداز است؛ مردی که گامهایش، لرزش زمین را به دشمنان هدیه میداد و نگاهش، چون برق، صف ترس را میان مهاجمان میشکافت. او پاسدار سرحدات بود، مرزی که نه با سنگ و خاک، که با غیرت و خون نگه داشته میشد.
و پس از او،پهلوان سهراب اسدی، وارث شجاعت و صلابت، چو خروشی از دل کوه، بر سرحدات ایستاد. شبی و روزی کامل، تنبهتن با پهلوانی از قبایل دیگر درگیر شد؛ نه خستگی در جانش راه یافت، نه لرزشی در بازوانش افتاد. تیغ نگاه و بازوی پولادینش، حکمی بود که ایل بر دل دشمنان مینوشت: «سرحدات این خاک، حریم غیرت ماست.»
این دو، چونان دو قلهی سپید پوشیده از برف، در حافظهی مردم کلمت ماندگارند؛ قلههایی که هرگز کوتاه نیامدند و نسلها را آموختند که قامت، جز در برابر حق، خم نمیشود.
دلایل تاریخی غارت در میان «ایل بهمئی» عمدتاً به محدودیتهای اقتصادی، زمیندار نبودن، ضعف دولت مرکزی، درگیریهای قبیلهای و بیعدالتیهای اجتماعی بازمیگردد، که بقای آنها را در مناطق سردسیر ایذه و مناطق گرمسیری خوزستان با مشکل مواجه کرده بود.
عوامل کلیدی در غارتهای بهمئی:
1. *محدودیتهای اقتصادی و معیشتی:*
ایل بهمئی از نظر اقتصادی آسیبپذیر بود و زندگی آنها بهصورت سنتی به دامداری وابسته بود. کمبود چراگاه، خشکسالیهای پیدرپی و فقر شدید، آنها را به سمت غارت اموال دیگران سوق میداد.
2. *زمیندار نبودن و نیاز به منابع:*
بهمئیها عمدتاً «زمیندار» نبودند، یعنی زمینهای کشاورزی وسیعی در اختیار نداشتند. این مسئله باعث میشد تا به دنبال تصاحب و غارت منابع دیگران، بهویژه در زمان قحطی و کمبود منابع باشند.
3. *ضعف دولت مرکزی و فقدان امنیت:*
در دورههای مختلف، دولت مرکزی اقتدار کافی برای کنترل مناطق بختیاری و بهمئیها را نداشت. این ضعف باعث میشد تا غارتگری بهعنوان یک ابزار برای بقا در میان ایل رایج شود؛ زیرا نظم و قانون حاکم نبود.
4. *درگیریهای قبیلهای و منطقهای:*
بین ایل بهمئی و ایلات همسایه، بهخصوص ایلات بختیاری و دیگر طوایف، درگیریهای متعددی بر سر زمین، آب و منابع دیگر وجود داشت. غارت بخشی از این درگیریهای گستردهتر بود.
5. *بیعدالتی اجتماعی و اقتصادی:*
وجود نابرابریهای اجتماعی، فقر گسترده در میان بخشهایی از ایل و محرومیت از امکانات اساسی، میتوانست انگیزهای برای غارت و تلافی در برابر دیگران باشد.
6. *تأثیر شرایط اقلیمی:*
قرار گرفتن در مناطق سردسیر ایذه و لزوم مهاجرت فصلی به مناطق گرمسیری خوزستان، باعث میشد که آنها در طول سال در معرض تهدیدات مختلفی باشند و برای بقا، به روشهای غیراخلاقی متوسل شوند.
این عوامل در کنار هم باعث ایجاد وضعیتی شدند که غارت بهعنوان یک «راهبرد بقا» برای بخشی از ایل بهمئی تلقی میشد، بهخصوص در دهههای قبل از شکلگیری دولت مدرن و ایجاد امنیت پایدار در مناطق بختیاری و خوزستان.
عمدتاً مردمان کلمت، بهخاطر پیوستگی بنیادی و همزیستی مسالمتآمیز با هم، رمههای خود را در غارها و مکانهایی چون تنگ غوله و تنگ تاکها، بهخاطر صعبالعبور بودن و تراکم زیاد درختان، پنهان میکردند تا غارتگران تهیوی و بهمئی عبور کنند. در این مقطع تاریخی حساس، نهایت همکاری و برادری را با هم داشتند.
پیمان با گذشته، عهد برای فردا
اینک که از کوه و کمر، از مالکنون و گرمسیر، از رمهداران و پهلوانان، از قصههای پادویی و شبهای مالکنون گفتیم و نوشتیم، زمانِ سپاس و عهد فرا رسیده است. هر سطر این دفتر، برگبرگِ روحِ مردمانی را نشان میدهد که خاک را چون جان پاس داشتند، جان را چون پیمان نگه داشتند و نامِ خود را در پهنهٔ تاریخ با شجاعت و گذشت نگاشتند.
گذشتگانِ ما نه تنها با شمشیر و نیزه از سرحدات پاسداری کردند، بلکه با بخشش، بزرگواری و پایمردیِ روزمره، زندگیِ جمعی را ساختند. آنان که نامشان بر پیشانیِ این دیار طلایی شده — مشهدی حمزهعلی، بهرام اسدی، سلطانمراد و سهراب، غلام اسدی، میرصیاد محمدمراد و دهها نامِ خاموش و پرطنین دیگر — درسِ ایستادگی و کرامت را به ما آموختند. سرافرازیِ امروزِ ما مرهونِ خونِ آنان نیست که تنها به خاک تعلق دارد، بلکه میراثِ اخلاق، شجاعت، و تدبیری است که نسلدرنسل منتقل شده است.
وظیفهٔ ما اکنون سنگین و روشن است: باید نام و آبروی این مردان و زنان را پاس بداریم، روایتها را بهدرستی حفظ کنیم، و با دانش و خردِ نوین، میراثِ آنان را در عرصههای علمی، اقتصادی و فرهنگی استمرار بخشیم. باید کوشید تا فرزندانِ کلمت نه تنها حافظانِ آیین و زبان باشند، بلکه در دانشگاهها، بازارها و میادین جهانی نیز با دانش و مهارت و اخلاق بر سرِ سفرهٔ هستی بنشینند.
باید بدانیم که ایستادگیِ امروز، فقط به معنی نگاه داشتنِ تکهای از خاک نیست؛ ایستادگی یعنی احیای کرامتِ انسانی، تقویتِ همبستگیِ اجتماعی، و آگاهسازیِ نسلهای آینده به مسئولیتی که بر دوش دارند. هر قطعه خاطره، هر نامی که این دفتر گرد آورده، پلی است میان دیروز و فردا؛ پلی که باید استوارتر از پیش حفظ شود.
پس طوری زندگی کنیم که آیندگان، این صفحات را ورق بزنند و بگویند: مردمانی که از دلِ کوهها برخاستند، نه تنها خاک را نگه داشتند، که فرهنگ را، شجاعت را، و انسانیت را نیز به ارث گذاشتند. بهیادِ آنان که رفتند و بهخاطرِ آنان که ماندهاند، پیمان ببندیم که نامِ کلمت را با علم، کار و شرف، بلند نگاه داریم.